تبليغاتX
تازه کار

تازه کار

در دهکده کوچک ما

دو خلبان نابینا


دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه
پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت
و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که خلبان‌ها وارد هواپیما
شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به
سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود
هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند،
یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین
مخفی بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند
کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند
هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده
بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. در این لحظه هواپیما ناگهان
از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان
مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین
روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار
همه‌مون تمومه!»


شما اکنون پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران
آشنا شده‌اید!
این داستان را قشنگ یه هفت-هشت مرتبه بخوانید تا ملکه ذهن‌تان شود تا وقتی در
یک اداره دولتی، سازمانی، وزارت‌خانه‌ای از عملکرد مدیران آن متعجب شدید،
احساس غریبی نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:35  توسط tazehkar  | 

کاربردهای مختلف ” مردن ” در فرهنگ ما !!


بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !
می میرم برایت : عاشقتم !
می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟
مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟
نمردیم و … : بالاخره اتفاق افتاد !
مردیم تا … : صبرمان تمام شد !
مرده : بی حال !
مردنی : نحیف و لاغر !
مردم : خسته شدم!
من بمیرم ؟ : راست می گویی

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:16  توسط tazehkar  | 

آنچه که یک زن می خواهد...

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش
او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد
 اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،
پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.
 
آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،
 و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.
 
سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟
این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود
 و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.
 اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،
 وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت. 
 

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:
 از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...
 
او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.
  بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد
 که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد
 چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.
 
پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،
 
اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند
پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور
 و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!
 
آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.
 
پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،
 بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک
 و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش
 با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت
 تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته
 و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،
  از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.
 
او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.
 
از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.
 
سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟
پاسخ پیرزن جادوگر این بود:
 
 " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگي كنند.
 به عبارتي خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"
 
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است
 و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،
 آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،
 
در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟
 
زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.
 
لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزنی جادوگر  با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟
 
زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟
 

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.
 
اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،
 همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!
 
یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،
 
زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...
 
انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟
اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟
 
 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
 .
آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:
لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛
 
 از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.
 
با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،
 
 چرا که لنسلوت به این مسئله که آن
 
 زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...
 
احترام گذاشته بود.
 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:31  توسط tazehkar  | 

دو گدا


دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری ستاره داوود...
 مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می انداختند.
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد پول می دهند. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است. مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول میدهند نه تو.
گدای پشت ستاره داوود رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟
 
مراقب باشید به لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری، نیاندازید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:30  توسط tazehkar  | 

نوشته ای دردناک از پیمان معادی


سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما 
روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما

پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما

چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم ....

چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید

و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته

تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین

برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .

دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در

زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه

معتمد آریا مفقود الاثر ..باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند ....

شما هم میتازید ....

آقای اخراجیها

آقای پایان نامه

آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:50  توسط tazehkar  | 

اسرار امضا

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء می‌كنند انسان‌های منطقی هستند
كسانی كه بر عكس عقربه‌های ساعت امضاء میكنند دير منطق را قبول می‌كنند و بيشتر غير منطقی هستند
كسانی كه از خطوط عمودی استفاده میكنند لجاجت و پافشاری در امور دارند
كسانی كه از خطوط افقی استفاده میكنند انسان‌های منظّم هستند
 
كسانی كه با فشار امضاء می‌كنند در كودكی سختی كشيده‌اند
كسانی كه پيچيده امضاء می‌كنند شكّاك هستند
 
كسانی كه در امضای خود اسم و فاميل می‌نويسند خودشان را در فاميل برتر می دانند
كسانی كه در امضای خود فاميل می‌نويسند دارای منزلت هستند
كسانی كه اسمشان را می‌نويسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند
كسانی كه به حالت دايره و بيضی امضاء می‌كنند ، كسانی هستند كه میخواهند به قله برسند
کسانی که الان دارن روی برگه امضا میکنند خیلی خنگ هستند که یادشون نیست امضا شون چه شکلیه!!!!
 
 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 9:2  توسط tazehkar  | 

بارالها




 
بارالها ! شما یه روزهایی حوصله داری ؛ حماسه می آفرینی , فور اگزمپل یه سری رو آفریدی توی امریکا, سواحل کالیفرنیای جنوبی ؛ در خانواده ای به غایت مرفه ؛ قد 2 متر
 چشا آبی ؛ پوست برنزه ؛ هیکل ردیف ؛ تفریحش سرفینگه ؛ پیانو و گیتار و ویالونم میزنه ؛ 5 تا زبان حرف میزنه ! کلاً بزرگترین هیجان زندگیش سورپرایز پارتی هایی بوده که براش گرفتن ... و در آرامش مطلق هپیلی اور افتر میشه و ...

بعد ! این آدر هند

یه روز دیگه حوصله نداشتی ... همینجور با گِل اضافیا , یه قبیله آدم بیچاره ساختی , ریختی تو یه کشوری , وسط خاور میانه ... این وضع اینترنتشونه ! اون وضع تفریحشونه ... وسط یه جنگ به دنیا اومدن ... در حین جنگ داخلی بزرگ شدن ... ایشالا دوباره جنگ میشه , تو جنگ دومیه حتماً میمیرن ... حوصله نداری نساز پدر جان , نساز ... شما خوابت میاد , برو بخواب!!!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 18:12  توسط tazehkar  | 

: نيويورك خود را چگونه گذرانديد؟



پوریا عالمی / روزنامه اعتماد (4مهر 90 / شماره 2269)

ما، كاناپه‌نشينان مقيم مركز، احساس مي‌كنيم با توجه به تغييراتي كه مملكت كرده، علاوه بر علوم انساني، علوم غيرانساني هم بايد تغيير كند. براي همين امروز و با توجه به اينكه سال تحصيلي جديد آغاز شده، نمونه‌هايي از سوالاتي را كه بايد در مقاطع مختلف مطرح شود، بيان مي‌كنيم.

موضوع انشا:
 
1) نيويورك خود را چگونه گذرانديد؟

2) علم بهتر است يا جريان خاص؟

3) دوست داريد در آينده رحيم مشايي شويد؟ چرا؟

4) موضوع انشا (مناطق) آزاد

5) [...]

رياضي:
 
 1) اگر قيمت خانه در سال اول از قرار متري 300 هزار تومان باشد و در سال هشتم از قرار متري دو ميليون تومان باشد، ثابت كنيد در هشت سال قيمت خانه ثابت مانده است.

2) جعفرقلي بيكار است. او داراي مدرك دانشگاهي و بيست و شش سال سن است. اگر در شش سال، هر سال دو تا سه ميليون شغل ايجاد شده باشد، الان جعفرقلي چندشغله است؟ اگر شونزده شغل بهش رسيده باشد چرا الان بيكار است و درآمد و بيمه هم ندارد؟

3) جعفرقلي هشتش گرو نه‌اش است اما تلويزيون مي‌گويد جعفرقلي خوشبخت است و خوشي زير دلش زده است. با ذكر فرمول نشان دهيد چرا جعفرقلي احساس بدبختي مي‌كند؟

4) [...]

5) اگر يارانه نقدي ماهانه نفري 40هزار تومان باشد واقعا چي كار كنيم باهاش؟ با رسم شكل توضيح دهيد.

علوم:
 
1) نحوه توليد كيك زرد را با ذكر فرمول بنويسيد و در انتها نيم كيلو كيك زرد در زيرزمين مدرسه توليد كنيد.

2) با ذكر فرمول ثابت كنيد احياي چاي ايراني و گندم ايراني و برنج ايراني با كيمياگري و تبديل مس به طلا تفاوتي ندارد.

جغرافيا:
 
1) درياي خزر چند درصدش براي ما است و با روسيه چه كار كنيم در كل؟

2) براي خشك شدن درياچه اروميه چه راه‌هايي داريم؟

3) براي از بين رفتن جنگل‌ها سه راه جديد پيشنهاد دهيد. (توجه كنيد كه قاچاق چوب، فروش به بخش خصوصي و آتش‌سوزي راه‌هاي جديد نيستند)

4) [...]

تاريخ:
 
 1) مكتب ايراني را شرح دهيد و شكل اسفنديار رحيم‌مشايي را بكشيد.

2) قبل از اينكه آقاي محمود احمدي‌نژاد رييس‌جمهور شود دنيا چه شكلي بود؟

3) اولين كسي كه در طول تاريخ براي مديريت جهان ثبت نام كرد چه كسي بود و چه شد؟

4) [...]

5) به غير از امير منصور آريا كدام شخص توانست، در طول تاريخ، سه سال بعد از مرگش فعاليت داشته باشد و 3000 ميليارد تومان اختلاس كند؟

پاسخ‌ها
پاسخ‌هاي خود را گوشه روزنامه يادداشت كنيد. پاسخنامه در دفتر روزنامه، طبقه دوم، كشوي سوم از پايين موجود است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 17:59  توسط tazehkar  | 

آره داداش…!

دختر بازي نه يعني دختربازياي امروزي…!
 
كه زرتي يه تلفن ميدن فرداشم تو كافي شاپ قرار…!! دختر بازي يعني سه ماه آزگار دنبال دختره از مدرسه بري تاخونه…! يعني اگه يه بار دختره نگات كنه ذوق مرگ بشي…! يعني شيش ماه اين پا اون پا كني تا يه نامه بهش بدي…! يعني وقتي كه جوابت رو ميده جيغ بكشي و بپري هوا از خوشي…! يعني لب اول رو كه گرفتي فارغ بشي ازين دنيا و بال بزني توي اسمون…آره داداش…! دختر بازي يعني اگه كسي چپ نيگا كرد به دوست دخترت پاي چشمش بادمجون بكاري …! بدون هراس از پنجه بكس و چاقو ضامندارش…! كه يعني عشقي داره خونت بريزه براي رفيقت…! براي دوستت…براي عشقت…! 

سينما نه يعني سينما رفتن هاي امروزي…!
 
 سينما يعني بوي سيگار و كالباس مارتادلا و خيارشور…! سينما يعني فانتاي زرد كه يه نفس قلپ قلپ ميرفتي بالا و وقتي تموم ميشد يه نفس فاتحانه ميكشيدي…! سينما يعني امير ارسلان نامدار…! يعني بيك و فردين و ناصر و بهروز…! سينما يعني كندو…يعني قيصر…!سينما يعني سه تا سيانس پشت سر هم ديدن يه فيلم با يه بليط…اره داداش…! 

حمام رفتن نه يعني حمام رفتن هاي امروزي…!
 
كه زرتي خودتو گربه شور كني بياي بيرون…! حمام يعني حمام عمومي (ادميان)…! كه مادر بزرگ بقچه رو ميبست با پيازو ساندويچ گوشت كوبيده شب مونده صبح زود ميرفت حموم تا اذون غروب…! حمام يعني اين پوست لامصب رو اينقدر با سفيداب كيسه كشيدن كه گوله گوله چرك ميومد و سرخ ميشد…! حمام يعني كه كف پاهات پير ميشد و چروك چروك بس كه توي اب بود..! حمام يعني مشت و مال دلاك پير كه شرق شرق ميزد روي پشت و شونه ات و حال ميومد اين بدن لامصب…جون ميگرفت…نفس ميكشيد…! اره داداش…! 

دعوا كردن نه يعني دعواههاي امروزي…!
 
كه هنوز يقه هم رو نگرفتين جداتون كنن شما هم بدتون نياد…! دعوا يعني دندون شكسته…صورت سيلي خورده….چشم كبود شده و دماغ خوني…! دعوا يعني پيرهن بدون دگمه …! يعني بغض بدون گريه…! دعوا يعني اين…! اره داداش…! 

نوشتن نه يعني نوشتن هاي امروزي…!
 
 كه نصف خط مينويسن تازه خسته هم ميشن اسمشم ميذارن مينيمال…! اونوخ زرت و زرت توي گودر لايك ميزنن كه يعني گفته ( دوست نداشتن حق توست…! ) نوشتن يعني شيش صفحه رو سياه كني و خواننده بتونه يه نفس اونو بخونه…! يعني كه ورق اول رو نخونده ورق دوم رو برداره…! نوشتن يعني پاورقي هاي قديم…! همون داستانهاي دنباله دار مجله دختران پسران كه لحظه شماري ميكردي تا شماره بعد…! نوشتن يعني اين…! اره داداش جان…اره…!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 21:22  توسط tazehkar  | 

كفار خارجي



 
در خبرها خواندم بیش از ۱۶۰ تن از سالمندان ژاپنی داوطلب تشکیل یک سپاه برای انجام عمليات خطرناک بستن نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما شده‌اند. قضيه از اين قرار است كه ميزان بالای پرتوهای راديواكتيو در محيط نيروگاه، حضور نيروهای انسانی را دشوار و پيشرفت كار را با مشكل مواجه كرده است و حالا مهندسان و متخصصان سالخورده‌ی ژاپنی پا پيش گذاشته‌اند كه به جای جوان‌ترها به ميدان بروند. سازمان‌دهی اين گروه را يک مهندس ۷۲ ساله‌ی بازنشسته بر عهده گرفته است و در اين باره می‌گوید:
این پیشنهاد یک ماموریت انتحاری نیست؛ بلکه دلیل آن این است که این گروه از سالمندان، نسبت به جوانانی که اکنون در نیروگاه کار می‌کنند، از تاثير درازمدت پرتوهای رادیو اکتیو مدت زمان کمتری رنج خواهند برد.
 
همين. حرف ديگری ندارم كه به اين خبر اضافه كنم. آن‌قدر خودش گويا و تاثيرگذار است كه به هيچ توضيحی نياز ندارد. پيش از اين بارها درباره‌ی منش و رفتار مردم ژاپن در جريان فاجعه‌ی فوکوشیما و روزهای پس از آن چيزهايی شنيده و خوانده بوديم. اين‌كه چگونه در بدترين و دهشتناك‌ترين لحظه‌ها هم ژاپنی‌ها غرور و كرامت انسانی خود را ناديده نگرفتند و از اصول اخلاقی و اجتماعی‌ای كه برایشان تعريف شده بود، پا را فراتر نگذاشتند. سونامی فوكوشيما – كه از آن به عنوان بزرگ‌ترين فاجعه پس از جنگ جهانی دوم ياد می‌شود - و مشكلات فراوان پس از آن، ژاپن و مردمش را به دله‌دزدی و هرج‌ و مرجی نكشاند كه در بسياری كشورهای ديگر و از جمله ايران خودمان در روزهای خوش و عادی‌اش هم فراوان به چشم می‌خورد.
حالا دو ماه و نيم پس از فاجعه‌ی فوكوشيما، ژاپن باز هم چيزهای جديدی را برای شگفت‌زده كردن مردم جهان رو می‌كند. ژاپنی‌های سالمندی كه خود داوطلب شده‌اند تا به جای جوان‌ترها در معرض پرتوهای راديواكتيو قرار بگيرند و نيروگاه را تعطيل كنند. چه روحی در اين‌ها دميده شده است كه تا اين اندازه مسؤوليت‌پذير هستند و خود را برای كشورشان و نسل‌های  آينده به خطر می‌اندازند؟
شايد خنده‌دار باشد؛ ولي من از سال‌ها پيش اين بيت از صائب در يادم مانده است كه:
آدمی پیر چو شد حرص جوان می‌گردد / خواب در وقت سحرگاه گران می‌گردد
كنايه از اين كه هر چه سن آدمی بالاتر برود، وابستگی و دل‌بستگیش به دنيا فزونی می‌گيرد و هميشه هم در نظرم مثال درستی می‌آمد. دور و برم كسانی را می‌ديدم كه يك‌پایشان لب گور است و دو‌دستی دنيا را چسبيده‌اند كه مبادا چيزی ازشان به اين آن به بماسد. حالا به گمانم صائب هم اگر دوباره زنده شود، به شگفت می‌آيد از ديدار مردم كشوری كه در ايام سال‌خوردگی و در وقت نياز، به نفع جوان‌ترها و آينده‌ی كشورشان كنار می‌روند. نه از پست و مقام و موقعيت، كه از زندگی كنار می‌روند..
آخرين نكته هم اين كه هم‌زمان با اعلام آمادگی اين گروه سال‌خورده برای انجام كارهای باقی‌مانده در نيروگاه فوكوشيما، مقام‌های دولتی ژاپن هم اعلام كردند تلاش می‌کنند روش‌های رفع بحران را به نحوی تنظیم و اجرا کنند که نیازی به اين سپاه انتحاری نباشد. مشخص است ديگر. اين‌كه گروهی داوطلب و پيش‌قراوول حل مشكل شده‌اند، دولت را آسوده نكرده است كه بنشيند گوشه‌ای و بگويد لنگش كن. هر كس رسالتی دارد انگار و از آن مهم‌تر هيچ‌كس از رسالتی كه دارد، شانه خالی نمی‌كند. جاخالی نمی‌دهد. زرنگ‌بازی درنمی‌آورد. نمی‌گويد به جهنم  كه مردم كشورم نياز به كمك دارند. نمی‌گويد من خودم را بايد دريابم و كاری به كار بقيه ندارم.
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:11  توسط tazehkar  |